دوباره صبح شد
کسی به وعده خودش وفا نکرد
کسی نماند
کسی نرفت
از اول این میان
کسی نبود
به غیر های و هوی
دستهای بی صدا
مباد فصلمان دوباره باز ...
مثالمان بزن
بگو که ساده ایم
که کهنه ایم
بگو که دیرتر اگر
تمام کوفیان
دوباره غرق می شوند
بگو که زودتر شود
دو ساعتی هنوز مانده تا غروب...
دستم
حتی
از دامن تو هم کوتاه است
ای حسرت
پرواز اگرچه که فرود می آرد
غم اما
مرا به بینهایتم برده
آنجا که خالی خالی ست
آنجا که دریغ از آهی
آنجا که دریغ از تو ...
ایکاش زمانه بر می گشت
شب می رفت و
روز فرا می رسید
وقت خوابیدن
ساعتی برای فراموشی ...
با تو
یعنی به اوج
سقوط به آسمان
یک صبر بی درنگ
یعنی که مرگ . . .
وقتی تو را به حساب می آورم
کم می آید
حتی با بی نهایت هم
چه جمع چه تفریق
جواب صفر می شود
گفتم صفر
چه آشناست!
این تهی
این من ِ با تو
شال و کلاه بافته ام
برای یادت
و فرستادمش
زیر برف و باران
در پناه بهمن
تا که یخ نزند
چشمان چشم براه من ...
یکسال گذشت و تو هنوز بوی شکوه شکوفه را میدهی بهار من...
انگار همین دیروز بود که قدمهای کوچکت روی چشمان ما ..، و حضورت که تمام وجود ما را عطر افشانی کرد. یادش به خیر صدای قشنگ گریه هایت که مثل بغض باران آرام آرام .. و دل کوچک من که مدام می شکست ، تو می گریستی و من زار می زدم ... با هر نفست دلم می لرزید مهمان کوچک من ، با خودم می گفتم مبادا چیزی می خواهد ، حرفی دارد که نمی تواند ...، با خودش نگوید اینجا دیگر کجاست که من آمده ام ، دلم می خواست آنچه در جان دارم نثارت کنم... اول آشنائی ما بود ، زبانت را اندکی می فهمیدم ، تا تو می گریستی، من نیز به پهنای صورتم...اما حالا که یک سال از آن ایام گذشته است، من زبانت را حفظ شده ام و تو که به قدرطعم آفتاب بزرگ شده ای، آن قدر که میان گریه هایت می خندی ، از امروز بلندتر قدم بردار ، زیاد نمانده است به روزی که به جای گریستن خواهی خندید ، قهرمان کوچک من... اگر چه آن روزها نیز با خود خواهم گفت ، یاد باد آن روزگاران یاد باد ...
نخ بندان بود
سستِ سرخ
و باران
که دست دست
می بارید
عروس
لکنت گرفته بود و
مثل طوفان
دست می شست از نشستن
مرتب می ایستاد
ناشیانه جواب می داد
تند و محکم
بلی بلی می گفت
آنشب
هیچکس نفهمید
که عروس دندانش ...
صدرا در پنج ماه و هفت روز از بهار زندگی

چند قدمی تا مرگ
امشب در اولین فستیوال بین المللی فرهنگ و هنر ایرانی حائز رتبه اول در گروه خطاطی شدم. ساعت یک نیمه شب در حال برگشت از هتل امپریال در تقاطع بعد از معبد سای بابا با خودرو تاکسی که راننده آن مشروب خورده بود تصادف کردیم از قضا ضربه بسیار عمیق و درست در همان سمتی بود که من و صدرا نشسته بودیم ، اگر چه ما هر سه سالم ماندیم ولی یک قدم که نه بلکه یک لحظه با مرگ فاصله داشتیم ،خلاصه این مهمان ناخوانده این بار در خانه ما را زد اگر چه که ...


