بین من و تو

 

باید

کودکانه

نقاشی کرد

هر چه دیوار بلند است

بین من و تو ...

نقاشی

روی دیوارهای بلند

تعبیر دست رسیدن دارد ...

فعلا را

 

" فعلا" را خریدارم

حالا که نمکدان ها

جملگی شکسته اند

ملاحت ِ ساعت های پیش رو را ...

کمی دلش

 

سایه ای

در حاشیه گمانم

خم شده است

که تردید ندارد

برای ترسیدن

فقط کمی به آفتاب مطمئن است

کمی دلش ....

کوچه باغ چشمانت

 

چه سایه ی بی گمانی

از کوچه باغ چشمانت

بر دل گرمازده ام ...

چند سال در هر روز

می شود اینجا نمُرد...

سین سرنوشت

 

چه سلام تلخی

بر سین سرنوشت من

چهارزانو نشسته ...

و میان کنایه هایش

نگاه های خلاصه خلاصه ...

قصد بدی ندارد اما

به اقتضای صبر من است

سالها

برای نرفتن اصرار می کند ...

آسمان كه تو باشي....

تقديم به حضرت محسن

 

آسمان كه تو باشي

نه آئينه آفتاب مي خواهد

و نه آب گمانش مي رود

به سمت بركه

آسمان كه تو باشي

از زمين هم مي بارد

به سوي تو...

هر سه تائی مان

 

تمام لحظه های زندگی ام

بی تو آمدند و

با تو رفتند

افسوس که هیچوقت نشد

هر سه تائی مان ...

 

خانم شکیبا

 

مردین تن است

این جان ِ برکه پیکر

که راه به جائی ندارد اما

برای خودش یک کوه

جز و مدّ ساخته است

درست مثل خانم شکیبا ، مادر عیسی ...

طوفان بخند

 

حالا که از تابستان

ناچار ماندی و

نشد که مسیح شوی بر آتشم

امروز ِ سردِ بلند

کارِ زمستانی کن

طوفان  بخند و مرا گرم کن...

مورچگان همت

 

مورچگان همت اند،

این اشکها

که زار زار می کشند

بار غم تو را

بیا سلیمانی کن

زمستان ها را کمی تعجیل کن ...